انگشتانت ناجی خیالهای من نشد
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
غرق شده بودم در امواجِ خروشانِ گیسوان ات و تو آنچنان موهایت را می بافتی ، که من خیالهایم را... #علی_صادقی_پری
نگاه تو ...
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 20:35
مثل ماهنگاه تو شکوفه میزنددر شب های بی سرانجامیوقتی چشمانت بالهای سپیدش را میگستردبر فراز شهر خاموش،شیروانی ها از پرتو نوری که می تابدتو را میستایند |برداشتی آزاد از جورج سفریس|
اندوهی که در دهانم قد میکشد
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 20:35
خوشبختی کودک معصومی بود که روی خیالم راه میرفتو من دهانش را بوسیدمکاش در حصرِ گذشته نبودمو راه خانه را گم نمیکردم در این شهر که باران زمین ش را آینه کاری کرده زندگی آبی ...و مرگ _آغوش این مادر مهربان چقدر دست نیافتنی ست |به آلزایمر|
کاش آدمی رازی نداشت
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 20:35
اندوهی که در دهانم قد میکشیدتنهاییِ ژرفی بود که نه در قلبم ، روی شانه هایم سنگینی میکردای کاش آدمی رازی نداشت و بی واهمه و آشکارا عشق می ورزید
این رنج وطن است، رنج ماست
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 20:35
قطار مرگ شتابان پیش می آمداما افسوس این بار دهقانی نبود که خود را فدا کند | تسلیت به بازماندگان فاجعه سمنان|
قصه ی ما به سر رسید ؟
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 9:14
قصه کوتاه وکلاغ بخت ما میبرداما شرمگین ...
به نام خودآ
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:04
تو خدا رو قبول داری ؟ از اون سوالا بودا !!! معلومه که قبول دارم ! خدا چی ؟ تو رو قبول داره ؟ نمیدونم! اما چرا نمیدونم ؟! دلیلش تو سئوال بعدیه ...بپرسم ؟ بپرس تو خودت، خودتو قبول داری ؟ نمیدونم !! میدونی فقط از من خجالت میکشی اعتراف کنی نمیدونم!!! که از من خجالت میکشی ؟ نه پس چی رو نمیدونی ؟ اینکه چر...
به نام خودآ
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:04
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدایی وجود دارد یا نه؟آقای کوینر گفت: به تو توصیه می کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه ؟! اگر تغییر نکند موضوع منتفی است.اگر تغییر بکند حداقل میتوانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفتهای : تو به خدا نیاز داری! |فیل (داستانک...
پاییز کاش دروغ بود ...
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 8:08
وقتی که احزان غزل در کوچه ها پیچیدپاییز ناز خویش را در برگ ها میریختتنها جوان عاشق این کوچه ما بودیمافسوس بخت خویش را در رنج ما میدید#علی_صادقی_پری |پاییز میخزید در رگهای شهر / من اما ... |
و ما مومن بودیم ...
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 8:07
پاییز میخزید در رگهای شهرمن اما هرگز کوچ تو را باور نکردمما میخواستیم رد پای کوچه باشیم در روز های برفی!و بهار از سر شاخه های گیلاس جوانه بزنیمافسوس که تو این کابوس را ترک نکردی پاییز میخزید در رگهای شهراما این فکر که خزان برای ماستواقعیت نداشتما به طیف رنگ های پیاده رو مومن بودیمو کافه ها راویان رو...
پستان مادرم بود که مرا اهلی کرد
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 16:37
پستان مادرم بود که مرااهلی کردبرای زیستن در این حیات وحشباید پستان اُرکا را به دهان می گرفتماُرکا : نهنگ های قاتل#علی_صادقی_پری #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه |آواز با ساز و غزل در کوچه ها پیچید|
شایعه مرغان ماهی خوار
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:59
ماه اگر دستش به برکه برسد،ماهی ها میمیرند!این دروغ بزرگی بود که مرغان ماهی خوار شایعه کردند #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه #علی_صادقی_پری |باید پستان اُرکا را به دهان می گرفتم|
شنبه های کش دار
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 18:09
شنبه خمیازه بلندی ست که تا روزها کــــــش می آید |ماه اگر دستش به برکه نرسد، ماهی ها میمیرند|
پاییز
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 3:55
همین ساحلی که برای توامن و خیال انگیز استمیزبانِ خودکشیِ دست جمعی نهنگ هاستدرست مثل همین پاییز برای توو همین پاییز برای من |مهر از دهانت که افتاد، کوچه به خزان نشست|
عشق
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 5:31
قناری سرخی بود که از پیچک گیسوانت پرکشید وروی شانه های من نشست ،عـشـق #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه #علی_صادقی_پری
...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:08
کسی که داشت روی استخوان هایم میدوید رد پایی از خود بجا نمیگذاشتمیشکست و جسورانه پیش میرفت #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه
پاییز آمده بود
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:34
درختان ایستاده بودندو کوچه به گرمی تابستان را بدرقه می کردپاییز اما پیش تر آمده بود
سکوت...!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:34
گاهی سکوت ...انسان را تحقیر می کندگاهی به جهانش عظت می بخشد گاهی دست آدمی را به خون آلوده می کندگاهی به بی گناهی، جان میبخشد گاهی بلندترین صدای اعتراض بشر ...،گاهی از او یک بزدل میسازدو این تنها سخن نگفتن است که اینچنین برجهانمان تاثیر دارد...!
این قلب چه کوچک است
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 3:16
این قلب چه کوچک استبرای خانه گزیدنو این نگاه چه ژرفبرای غرق شدنچگونه از پس این اندوهجوانه زده اند ،پرستو های جامانده از کوچ این قلب چه کوچک است برای ماندن و این کلمات چه ژرف برای غرق شدن چگونه میتوان به گریبان شعر چنگ زد ، غزلی دزدید و عاشق نشد این قلب چه کوچک است برای ترک کردن و چه مهیب ، صدای شکست...
شكسپير و شركا
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 6:27
درست روبه روي كليساي نوتردام" در "كيلومتر صفر پاريس" درخيابان بوشري شماره ي ۳۷ ، كتاب فروشي مشهوري به نام " شكسپير و شركا" وجود دارد كه در حدود صد سال پيش توسط سيلويا بيچ تاسيس شد و بيش از آن كه يك كتاب فروشي ساده باشد، يك مركز يا محفل فرهنگي كوچك اما مهم بود. جيمز جويس، ارنست همينگوي، آلن گينزبورگ،...