
تو پیامبر من بودی که نیمه شب پنها...
ادامه مطلب
تو پیامبر من بودی که نیمه شبپنهانی به بت خانه قلبم آمدیتمام بت ها را شکستیتبر ات را روی شانه هایم گذاشتی و رفتی حال با من چه خواهد کردایمانِ دست های توو با خود چه کنم با این بت بزرگ ... ...
ادامه مطلب
تو خدا رو قبول داری ؟ از اون سوالا بودا !!! معلومه که قبول دارم ! خدا چی ؟ تو رو قبول داره ؟ نمیدونم! اما چرا نمیدونم ؟! دلیلش تو سئوال بعدیه ...بپرسم ؟ بپرس تو خودت، خودتو قبول داری ؟ نمیدونم !! میدونی فقط از من خجالت میکشی اعتراف کنی نمیدونم!!! که از من خجالت میکشی ؟ نه پس چی رو نمیدونی ؟ اینکه چرا فکر میکردم خدارو قبول دارم مگه نداری!؟ الان دیگه مطمئن نیستم |خودآ : انسان به خود آمده||آینه ها با من حرف میزنند|...
ادامه مطلب
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدایی وجود دارد یا نه؟آقای کوینر گفت: به تو توصیه می کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه ؟! اگر تغییر نکند موضوع منتفی است.اگر تغییر بکند حداقل میتوانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفتهای : تو به خدا نیاز داری! |فیل (داستانکهای فلسفی)| |برتولت برشت| ...
ادامه مطلب
دیشب خواب دیدم درخت بودمآنچنان که دستانممیل به جوانه زدن داشتو ریشه هایم به عمق زمینراه می پیمودو زمین تو بودی تویی که به جهانمان اصالت میبخشیدی #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه...
ادامه مطلب