
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 قناری سرخی بود که از پیچک گیسوانت پرکشید وروی شانه های من نشست ،عـشـق xa0 #نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه #علی_صادقی_پری xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 گاهی سکوت ...انسان را تحقیر می کندگاهی به جهانش عظت می بخشد گاهی دست آدمی را به خون آلوده می کندگاهی به بی گناهی، جان میبخشد گاهی بلندترین صدای اعتراض بشر ...،گاهی از او یک بزدل میسازدو این تنها سخن نگفتن است که اینچنین برجهانمان تاثیر دارد...!...
ادامه مطلب
xa0 xa0 مختصات آغوش توجایی میان بازوان من قرار داشتافسوس که در این معادلهعشق بدیهی بنظر نمیرسید xa0#نجوا_با_علف_های_هرز_باغچه xa0...
ادامه مطلب